عماد الدين حسن بن علي الطبري

252

كامل بهائى ( فارسي )

ميان عمر بن خطاب و مالك مظلوم صداقتى بود در قديم چون به مدينه آمدند و اموال و زنان كودكان قسمت كردند عمر نصيب خود قبول كرد اما تصرفى ننمود و در ميان قريش نبرد تا بدان روز كه خلافت به وى رسيد مال‌ها و برده‌ها را بازفرستاد و به اقصاى عالم هر جا چيزى باقى بود از مال‌ها و برده‌ها بازستد ، و به خداوندان مال فرستاد ؛ يعنى ورثه ايشان كه زنده بودند . و در به دو حال هم چون عمر احوال خالد بشنيد پيش ابو بكر جهد تمام بكرد و زجر و توبيخ هر چه تمامتر بر خالد بنمود و اشارت كرد به ابو بكر كه خالد را بكش كه زنا كرده و قصاص التماس كرد به خون مالك . و ابو بكر را گفت كه اين خلاف قول خدا و رسول بود كه كردند زيرا كه ايشان مسلمان بودند و من و تو كه ابو بكر و عمريم هر دو از رسول صلّى اللّه عليه و آله شنيديم كه گفت : أمرت أقاتل الناس حتى يقولوا لا إله الا اللّه و انى رسول اللّه ، فاذا قالوا ، منعوا بها دمائهم ، و اموالهم ، الا بحقها ، و حسابهم على اللّه « 1 » . و ابو بكر براى ملامت‌هاى وى هيچ جوابى نداشت الّا كه گفت اگر يك زانوبند شتر از آن كه به رسول صلّى اللّه عليه و آله مىدادند از حقوق نقصان كنند من با ايشان حرب كنم ، و بيشتر لشكريان از آن حرب پشيمان بودند اما تلافى و تدارك از دست رفته بود . و عمر فرصت نگاه مىداشت تا خالد را بكشد و خالد از وى عظيم محترز بودى و خود را در همه حالها از وى نگاهداشتى ، و عمر را قتل وى ميسر نشد و عصبيت و محبت مالك در اندرون عمر غليان مىكرد . تا چون خلافت به عمر افتاد ، روزى در باغى از باغ‌هاى مدينه بود ناگاه خالد آنجا پيدا شد . عمر گفت يا خالد تو آنى كه مالك بن نويره را بكشتى و با زن او زنا كردى . خالد بترسيد و گفت يا امير در ميان من و مالك عداوتى قديم بود از براى تشفى نفس خويش و هم براى تشفى نفس ابو بكر او را بكشتم . اما از براى تشفى نفس تو كه عمرى ، سعد بن عباده را بكشم . چون عمر اين بشنيد دست از قتل خالد كوتاه كرد و او را بنواخت و در كنار گرفت و بوسه بر هر دو چشم او داد و گفت : يا خالد انت سيف اللّه ، و سيف رسوله ، و خالد بدين لقب ميان عوام معروف و مشهور شد ، و عمر گفت يا خالد اگر رنجى بر دل ما رسانيدى به قتل

--> ( 1 ) - ارشاد القلوب 2 / 361 و بحار الانوار 30 / 351 .